گوشیم زنگ می زنه...هیچ وقت ناشناس جواب نمی دم...بر می دارم: من:بفرمایین؟ اونور:سلام... من:شما؟ اونور:...هستم. من:نمی شناسم... اونور:یعنی اینقدر سرت شلوغه؟ من:شاید کسی که حدس می زنم نباشی؟ اونور:خودشم فلش بک:۵ سال پیش...جلو مغازه با یه لبخند من:مطمئن نیستم. اون:خود خودشم فلش بک:۴سال پیش جلو کتاب خونه...از کتاب خونه زدیم بیرون مثله همیشه مثلا درس می خونیمااا.اومدیم بیرون یه پراید سفید ترمز میزنه رانندش داد می زنه حواست کجاست؟و با همراه من بحث می کنه...چشمم رو بغل دستیه رانندس.اونم رو من قفله.ماشین حرکت می کنه یهو ترمز می زنه باز بغل دستیه راننده سرش رو میاره بیرون نگام میکنه و باز همون خنده اینبار میگه بیا رستوران کارت دارم...و راضیم میکنه فرداش برم رستوران... من:صدات اون نیست اون:خواب بودم فلش بک:فرداش رفتم رستوران ۳ ساعت حرف زدیم .سمیه هم باهام اومده...دوباره مثلا کتابخونم.نازی و فرشته کتابخونه منتظر من و سمیه هستن.تو رستوران بهش می گم من با همه کسم...نمی تونم...آدمشم نیستم که با ۲نفر دوست باشم...میگه تو حیفی...اون آدم نیست ولش کن.اصلا با من هم دوست نشو ولی اون رو بزار کنار.میسوزونتت...بعد ۳ساعت میایم با سمیه بیرون یه مسیر ۲ساعته رو پیاده میایم تا کتابخونه...من گریه می کنم ...ازین خوشم میاد و می دونم بد نیست همه کس داره اذیتم می کنه ولی عشقمه بخاطرش میزنم اینو کنار ولی اصلا چرا باهاش حرف زدم؟به همه کس نامردی کردم؟(همه کس با دختری دوست بوده تو اون روزا که بهش میگه جیگر طلا) من:چرا زنگ زدی؟ اون:خواب نما شدم فلش بک:۳سال پیش عاشورا دارم تنها از بین جمعیتی ملیونی پاده میرم سرم پایینه یکی میگه مگه اینجا ببینمت و بی برنامه و به مسیرش ادامه میده منم در حالی که دارم راهمو میرم برمیگردم اونم مثل من بر میگرده و دوباره یه لبخند و میریم به راه خودمون من:نشونی بده اون:اینکه بی وفایی و بی معرفت نشونست دیگه فلش بک:۲سال دارم از امتحان میام تو ایستگاه بین یه خروار دختر گمم یه ماشین هی بوق میزنه و چند تا دختر میگن خانم با شماست نگاه میکنم و دوباره اون لبخند میرم جلو میگه بیا تا ۴راه برسونمت...میگه:هنوز آدم نشدی که بفهمی چقدر نابودت کرده؟...تا ۴راه میرم پیاده میشم و اون میره... من:آره خودتی... اون: چه عجب... فلش بک:۲ماه پیش جلو در خونه...یه ماشین...چه راننده ی آشنایی ...من رو نمیبینه و میره...برکه دیوانه اون اینجا چه میکنه آخه؟ حالا که مطمئنم خودشه ۴۰دقیقه صحبت می کنیم... فلش بک:۱ماه پیش زیر پل خروجی خارج از شهر ساعت۷ صبح.من تو تاکسی صندلی جلو. ام پی ۴ گوشم و توی یه عالم دیگه ام...برمی گردم ماشین بغلی...رانندش آشناست...قاطی ماشینا گم میشه و من می گم:اون بود...خودش بود...کاش اون ۴ سال پیش بودیم... تلفن رو قطع می کنم و تو شوک کامل به سقف زل می زنم...خیلی چیزل یادم میاد...یادم میاد ساله پیش که حرف این آدم رو با نیلو زدم گفت:چرا نمیری پاداش کنی؟یادمه که تو روز برفی...چه لبخندی...اه نوشتن...دلم واسه نوشتن تنگه...نمی دونم چرا ولی یه کم فاصله گرفتم...نه که بگم حرفی واسه گفتن ندارم...نه اتفاقا دارم تا دلتون بخواد ولی نمی دونم چی باید بگم...حس می کنم بخاطر اینکه فکرم خیلی بدجور قاطیه یعنی روی یه مسئله تمرکز ندارم اینجوری شدم.فقط تو نوشتن ایطوری نیستما تو حرف زدنم هم همینم...نیلو رو می بینم می دونم کلی حرف دارم میدونم می خوام بگم ولی می مونم عینهو خر تو گل....واقعا موندم که درمون این حس چیه... *حسام...یه دوست...فقط هم دوست....میشه با یکی فقط دوست بود...حسام یه دوسته که خیلی ازین دنیا کشیده...که خیلی تنهاست...خیلیم حساس مهربون و کلا متفاوت با آدمایی که دیدم...بهش نزدیک نیم شم مبادا بسوزه...چون کاملا تو موقعیتی هستم که می تونم یه زخم بزرگتر رو واسش بوجود بیارم.ولی نگرانشم.می خوام باهاش باشم تا بخنده و و بلند بشه و سر پا وایسه...ولی نمی رم نزدیک...نگرانشم...شلید باید بسپرمش به مادرش...ولی اون می تونه کمکش کنه؟ مادری که با رفتن بی موقش این بچه رو اینجور داغون کرد...ندیدمش نمیشناسمش می دونم مادر این پسر 24 یا 25 سالس که به پاکی و مظلومی و ماهی یه بچه ی 7 ساله اس بوده...ولی ازش ناراحتم که چرا اینقدر بد موقع رفت...نمیشناسمش ولی بارها با دیدن این پسر صداش زدم و گفتم :آخه چرا؟این دنیا کوچیک بود واست؟این دنیا کافی نبود واست که رفتی نشستی ÷یش خدا و داری این بچه رو با تنهاییش نابود می کنی؟ *5 شنبه ی هفته ی پیش رفتیم کوه...باورتون نیم شه اگه بگم کل رها حتی زمانی که می خندیدم می دویدم و می رقصیدم به این فکر می کردم که من از همه کس یه خاطره خوب هم ندارم که فکر کنم بهش و بگم یادش بخیر...حالا چرا همش به این فکر کردم؟ جچون همش مسیری رو رفتیم که توش پر از خاطرات همه کس بود...ولی محض رضای خدا یه خاطره خوب نداشتم تو اون همه... *مشکلات شهیلی هم حل میشه بلاخره...می دونم که داره تو همه ی این درگیریها به من فکر میکنه و شدیدا سعی داره که همه چی رو نگه داره ولی نمی دونم وقتی همه چی تو زندگیش درست شد من پیشش باشم یا نه.امیدوارم اونقدر دیر نشده باشه. *در دوره ی مهمی از زندگی هستم و دارم شدیدا به خودم میرسم...حالا مانده تا نتیجه الان 50%راه رفتم مونده 50تاش...اون 50تا هم بسته به افزایش وزنه...دارم موفق می شم...یادمه که همه کس یه حرفی بهم میزد که کلی اذیت می شدم...وقتی اون جمله رو می گفت انگار که دارن تک تک ناخنهام و می کشن اونم با انبر...حالا بزار برسم به اون چیزی که باید اونقته که این حرفش واسم حل میشه... *حالم داره ازین تعطیلات بهم می خوره نا فورم... *دلم می خواد یه مدت هیچ کاری نکنم جز عشق و حال... *مامان بازم رفته کشور همسایه...1هفته نیست... *برنامه اکی شد واسه تابستون رفتنم حتمیه...1 ماه میرم ترکیه اگه بتونم دووم بیارم بیام کارام و ردیف کنم برم دایی مشکوکه...تو مملکت اون که بمون نیستم 9 ماه برف دلم و میزنه ولی بعد اون راحتم... *حال می کنم تعجب رو تو چشمای هومن میبینم...وعلامت سوالهای زیاد تو چشمای برادر محترمش محسن خان... اونروز چیتگر داشتیم کل رقص می انداختیم با ح.س.ا.م من از هر رقص یه فیگور می یومدم و اونم سعی می کرد اون کارو انجام بده...جمع هم تشویقمون می کردن دو تا عکس که نادی تو اون لحظه گرفته تاریخیه دوست دارم باشم...زندگی کنم و لذت ببرم حتی وقتی عصبی و ناراحتم از اون حسم لذت ببرم...من الان همه چیم اکی شده نبودن همه کس واقعا آرومم کرده...آره هنوز دیوانشم ولی از دور نه که بیاد تو زندگیم...دارم از خودم لذت می برم...تیپم رو دوست دارم خنده هام و دوست دارم خالکوبی های رو تنم و دستم رو عاشقانه انجام دادم با کلی عشق به خودم... وقتی لباس می پوشم همون چیزی و می پوشم که دوست دارم و لذت می برم...این حس رو تو چشم کسایی که دوسم دارن هم می بینم...دیگه نیم ترسم از پوشیدن چیزایی که دوست دارم نمی ترسم از زدن حرف هایی که می خوام بزنم نمی ترسم از علاقه هام...نمی ترسم وقتی می رقصم کسی بهم بگه جمیله...نمی ترسم ازینکه بلند آهنگ بخونم تو ماشین و برقصم...نمی ترسم که بگم تدریس استانبولی می کنم...ولی یه چیزایی واسم بی معنیه...یعنی بی معنی شده...و این یعنی زنگ خطر... اینکه شهیلی کارام و تایید می کنه همون جور که هستم دوسم داره٬ واسه دیدنم اونم فقط ۲۰ دقیقه به طور رسمی و اداری تو محیط کار میکوبه اونهمه راه میاد اینکه بگه مواظب خودت باش تا من خودم رو سرزنش نکنم که حواسم بهت نبوده اینکه بگم وااای موز اون پیاده بشه سه کیلو موز بندازه تو بغلم اونم تو اوج ناراحتی و بی حوصلگیش٬ اینکه پیش دوستاش ارج و حرمت میذاره اینکه با غرور میگه برکه ی من بی نظیره عالی می رقصه شاگرد رقص داره ترکی تدریس میکنه و تو مهربونی بالا تر از فرشته اس و من می تونم برق حسادت رو تو چشم دوستاش ببینم.اینکه بگه نمی خوام محمد ببینتت اگه دیدمون باهم می خوام زیره بال من باشی تو مال منی اون باید اینو بفهمه...اینکه می گه تو ناراحتی به یاد حرفات آرومم تو شادی به یاد خندتم تو تنهایی به فکر آرامشتم و تو تاریکی به یاد گرمیتم...اینکه می گه هیچ بدی نبود که بتونم به سپید(خواهر محترم شهیلی) بگم راس میگی مهم تر از حل مشکل خانواده گیمون نیست می ذارمش کنار.اینکهبا کوچولو دوست و احترامش می ذاره...اینکه هر دفعهذ واسه کوچولو یه چی می خره اینکه زنگ می زنه تا با کوچولو شوخی کنه و آخرش میگه:دارم برکه جان رو میارم خونه چیزی می خوای بگیرم بیاره برات...و خیلی کارای دیگه که انجام میده رو دوست دارم ولی نمی تونم باور کنم...چون همه کس سابق اینقدر دروغ هایی که خودش بار دوست دختراش می کرد و پشتشون بهشون می خندید رو برام تعریف کرده که فکر می کنم... نه شهیلی کاراش دروغ نیست هست؟اینکه فقط واسه دیدن من اومد کلی معطل شد تا بیام تو اتاق استراحت بعد کلی صبر کرد تا همکارای دیگه برن دوتایی باشیم بعد که تو اون لحظه کلی نگام کرد و گفت دلم واسه همین شیطونی چشات تنگ شد تمام کارارو گذاشتم اومدم...اونم کارایی که من می دونستم به خاطرش ۲هفته ۲۴ ساعت کار کرده بود و بخاطر همون یه ساعت همش به باد رفت و دوباره باید انجامش بده یعنی دروغه؟یعنی من باید یه بلا سر خودم بیارم که اصلا ازین برکه خوشم نمیاد... همه کس سابق ببین چه ساختی از من...خیلی بی انصافی... شما به بزرگواریتون ببخشیدااا...من کوتاهی کردم شما بزرگواری کنید تا من جبران کنم این مدت غیبت رو... مادر جان جونم براتون بگه که( البته به طور خلاصه می پردازم به مطالب مهم)...: شب تاریخی که خونه نیلو اینا بودم و تا صبح هر غلطی بگین از ما براومد از آهنگ لایت گوش دادن و شمع و عود بگیر برو تا آهنگ ((بیا بچسبون تنت رو بیه تنم)) و آموزش رقص(...)حالا شما هنر داری بفهم چه رقصی...بعد هم آرایش نیمه شبانه ساعت ۲ و عکاسی هنری با شمع و بدون نور و(...) اونم سانسور می کنم از کدون هنری ها تا سالاد خوردن در ساعت ۴ بامداد... چند دیدار ییهویی بی هدف و کاملا رباطی با آقای همه کس سابق که بنده هیچ حسی در این دیدارهای چند دقیقه ای نداشتم ... کنسل شدن ازدواج آقای همه کس سابق... دلخوریهای متوالی از شهیلی به دلیل رفتارهای ناشی از مراعات حال من و نگفتن مشکلات... رفتن به کنسرت سنتی پسر همسایه سابق که قبلا ها به طور مفصل مورد معرفی قرار گرفته بودند... بازگشت مامی به وطن با کوله باری از لباس... به به!عروسیه آقای غرغرو برادر محترم نیلو که من به جای لفظ غرغرو می گم: گود من...(چه شبی بود نبودید ببینید.... و دیدن یک رفتار بسیار دلچسب از آقای شهیلی محترم... پست بعد میام که از شهیلی بگم به دلایل فراوان... برای نیلو:پایه ای هر کدوم یه پست از شب عروسی گودمن بزاریم؟ عجب است این زندگی...همه چی اکی ...ای بابا کلی دلم نوشتن می خواد ولی نمی تونم بنویسم...نمی دونم چیه این مرض... ساعت 3نصفه شب زنگ میزنه میگه فقط خواستم بیدارت کنم...بعد میگم شب بخیر می گه فردا بیا ببینمت.می گم نه...می گه بخاطر خودت گفتم دیگه نمی بینیما...می پرسم ازدواج کردی و تو دلم با التماس می گم بگو نه...تورو خدا...جوابت میاد به زحمت چشام می خونه و همین طور ازش اشک میاد...رفته بودی از زندگیم چرا من گریه می کنم ها؟قرار همین بود حالا من چمه؟دلم داره آتیش میگیره آرزوی شش ساله ی من یه راحتی به دست کس دیگس...بهش میگم فرشته چون تو گفتی:اون زن منه یه فرشته اس...نمی دونم چی کار کرد شد فرشته ات ...نمی دونم چند وقته تو فکرشی...بخاطرش جنگیدی...منم بخاطر تو جنگیده بودم بخاطرت داغون شدم ولی نه من شدم فرشته ی تو نه تو شدی آرزوی بدست آمده ی من...اونم دوست داره؟من فقط دوست معمولی بودم؟6 سال؟با دوست معمولیتم...اوووففف!هر حرفت یه جای قلبم رو آتیش زد...اولین بارون پاییزی امسال چه قشنگ بود...بین درختا...ولی تو آتیشش زدی...دارم گریه می کنم بارون هم داره غوغا می کنه شهیل میاد تو...از در که میاد تو یه نگاه بهش می اندازم و اشکام و پاک میکنم...شهیلی من همه چیزا که میخوام داره...آدمه...فرشته نیست آدم تر از هر آدمی آدم تر از هر فرشته ای...اون بهم نفس داد در حالی که تو نفسم بودی و نفسم رو گرفتی...یه پست خداحافظی نوشته بودم برات که یحتمل نخوندی...حالا یه پست خواهم نوشت واست و حتما می خونیش...آخرین باری خواهد بود که واست می نویسم... یه خبر مهم...بلاخره مونالیزا تموم شد...عکسش رو پستهای بعدی میزارم... مامان امروز رفت مملکت همسایه...دوباره تنها شدیم...کوچولو بعد سه ماه برگشت خونه...افسون طلاق گرفت...چه می دونم هی فکر می کنم چی می خواستم بگم هر چی یادم اومد نوشتم ولی چیزی که می خواستم بگم یادم نیومد که نیومد...دهه! ای ددم هی...نویلی زنگیده گیر داده 4شنبه شب برم خونشون.حالا من چه جوری بهش بفهمونم نمی تونم برم؟چجوری بفهمونم که اونشب خونه شهیلیم؟چه بهونه ای بیارم؟ای کمکککک...من هر وقت هر نوع برنامه گذاشتم یه هوارتا برنامه همزمان اطرافیان و دوستان هم برام می چینن که عین 4پایه محترم در گل فرو میرم...حالا سال به سال یادشون نمیاد برنامه بزارن زرت همون موقع که من کار دارم...شییتتت! زندگی بر وفق مراد است ناجور...از اونجا که من درد عشقی کشیدم کمپرس(اگه حافظ بیاد تو خوابم می گم تقصیر شماست شعر عزیزش رو به ف.ا.ک دادم)پس الان ازین زندگی بر وفق مراد لذت می بریم تا کور شود هر آنکس که نتوان دید... ونروز نزدیکای ساعت ۲(تا اون ساعت نیومده بود اداره)زنگولیده می گه:می بینم نیومدی سر کار.من:خرس تنبل سفید من از ساعت ۸ اینجام تو پاتولوژیم.اون:ااااا...بیا مری اومده ببینش.بیا گل خونه کشت...خلاصه رفتیم و چشممان به جمال مری روشن شد...کلی هم اونروز و فرداش یعنی دیروز بهمان خوش گذشت با مری و شهیلی...بسیار پسر مورد قبول و دوست داشتنی می باشد به از شما و شهیلی نباشد البته...(این چه ادبیاتیه من نمی فهمم والا)مری دوست صمیمی و بسیار عزیز شهیلی یه جورایی عین من و نیلو...من تا حالا پسر ندیدم دوستیشون مثل اینا باشه(گوش شیطان زیر پام...این از الفاظ برکه) دیشب تا ۹:۳۰ خونه شهیلی بودم مری هم بود کلی گفتیم و خندیدیم و کلی مری٬ من و شهیلی رو اذیت کردهرچی لیچار (درسته؟)بود شنیدیم به من می گه اسمت سخته واسه همین با گوگولی یا مورچه صدام میکنه...من و شهیلی نشسته بودیم داشتیم با مونالیزا ور می رفتیم(هنوز تموم نشده ولی کم مونده)مری زد تو آشپزخونه یه لیوان شکوند داد زد ششششششککککششششتتت.منم گفتم فدای شرت مهم دلت نژار بشکنه حالا بحث رو داشته باش مری:از سنگه من:نه اتفاقا مال تو یکی سنگی نیست مری:شده... من:عمرا مری:(ازونجا که این بشر بسیار مهربونه)هیچ آدمی دلش از سنگ نیست من:چرا اتفاقا...یه نفر هست... و خلاصه ای از خاطرات ۶ سال عشق به همه کس رو سر بسته و با عوض کردن شخصیت خودم که پی نبره من بودم اون بدبخت توضیح دادم و این شد که مری با بغض گفت الهی بمیرم اون پسر دل نداشته که بخواد از سنگ باشه... درینجا نمی دونم چرا شهیلی دستم رو محکم فشار داد و پیشونیم رو بوسید...(اونم نمی دونست اون دختر بد بخت من بودمااا...ولی خوب بچه که نیست... یک عدد شهیلی داریم به کس کسونش نمی دیم...این بچه خیلی پرفکت.چرا؟ا قصد کردیم یه سفر به کشور همسایه بروم ولی نمی دانم چرا با اینکه جدی دارم واسه ماه دیگه آماده می شم ولی جدی نگرفتم هنوز عین خیالم نیست که برم دنبال پاس گرفتن... به لطف خدا تشریف می بریم دکتر تغذیه...کی را خدا داند... اصلا در مورد ام.ی.ر خوا.جه.لو چیزی نمی گم تا سر فرصت...اصلا شاید کلا نگم... الان بایس پاشم برم کلاس و من هنوز با لباس خواب اینجا نشستم بلاگ می خونم و می نویسم...خیلی خرسندانه ای رفتارم می دونم... مامان اومد با کلی سوغایت...دستش درد نکنه که حالی داد بهم...همون روز که رسید عصر پاشدم یه پودینگ و شکلات با شیرینی بردم دادم به شهیلی.ازونجا که دو عدد از رفقای خرفت تشریف داشتند گفتم بیا پایین...ییهو دیدم داره رو یه پا لی لی مزنه که کفش بپوشه و با همون حالت از پله ها میاد پایین...تا دیدمش پرسیدم بیرون میری؟گفت نه گفتم پس چه تیپی زدی گفت خوب گفتی بیا پایین...من هنوز موندم این آیا جواب سوال من بود؟بعد که اینارو دادم ذوقولیده میگه نیای بالا نمی شه زنگ زده به خرفت اول میگه لباس بپوشین آدم باشین برکه رو میارم بالا خلاصه مارا با زور(زوراااااا)برده بالا سپهر هم بود...دم در میگه اینارو بزار کیفت می بری میذاری تو کمدم که اینا رفتن با سپهر بخورم...من که حسااااسسس گفتم آره عزیزم به کسی ندیا بخور گوشت تنت بشه...(آیکون برکه ی کهیر زده) اون دو تا مهمونیم رفتیم خوب بود جایتان خالی...هیییییییییچ اتفاقی نیفتاد که تعریف کنم...آره راست میگی لعنت بر دروغ... امروز نهار نیلو میاد خونمون...چه شووود.... نمی دونم چرا ولی خیلی این شهیلی تو دلم جا وا می کنه...هر ادمی بدی داره نمی گم اصلا نداره مثلا یکی از بدیاش اینه که اگه بر خلاف نظرش باشی میشه مثل بمب و هی زرت زرت می ترکه...ولی یه کارایی می کنه که من واقعا نمی تونم بی تفاوت باشم...امیدوارم بتونم اونطور که باید باهاش رفتار کنم... مامان باز داره ۱۴ میره ت.ر.ک.یه...کلی تصمیمات گرفته واسه عزیمت...نمی دونم والا هر چی که صلاحه...دارم پول جمع می کنم دو تا چمدون بخرم یکی اندازه نیلوش یکی اندازه شهیلی... اطلاعیه:یک عدد گیتاریست گم شده از یابنده تقاضا داریم از نگرانی خارجمان گکند...آخه بچه مسلمون من آدرس ازت ندارم کجا رفتیییییییی؟ نمی دونماااا یه جورمه...دارم آهنگای قدیمی که تو دوران مردن واسه همه کس گوش می کردم رو گوش میدم...خیل چیزا یادم میاد خیلی چییییییییییییییییزااا: ترانه ای که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو دوختمش... آره خیلیه ها این که الان دارم می گم تمام شعراتو فروختم...به کی؟به چه قیمتی؟نمی دونم فقط می دونم دلم واسه احساسم می سوزه دلم واسه اون همه شعر و متنی که واست نوشتم می سوزه...همه ی اونایی که می گفتی:"اینا ک*شعره"الان واقعا نمی دونم چه حسی دارم.... ای وای ازون همه احساس شد پر پر نگاه تو حیف از دلی که با جونم می رفت به راه تو حالا که دست دل سنگت دور شد واسه دل خستم می خوام بدونی که چشمام رو به روی تو بستم... دلم واسه ۶ سال می سوزه...حیف که ازین همه سال ۱هفته هم درکش نکردی... این آهنگ رو همه کس دوست داشت و من همیشه گوش می کردم: وقتی می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده... ... گفتی نمی خوام عاشقت نمی شم گریه هاتم دیگه برام فایده نداره ... گفتی منو می خوای چی کار تنهام بزار برو این دیار... وااااییییییییییی خدایاااا...این آهنگهههه یادم یه روز پیشم بود که یکی از دوست دخترهاش زنگید و اینم کلی قربون صدقه ی دختره رفت و...وقتی قطع کرد شروع کردم این آهنگ رو واسه اون دختر خوندن: ستاره بارون چشاش اشکاشو دست کم نگیر بگو بخنداش مال تو گریه هاشو ازم نگیر از تو نگاه اون بچین ستاره های بیشمار بار جداییشو ولی رو شونه های من بزار گریه هاشو به من بده خنده ی چشاش ما تو اشکای شورش مال من بگو بخنداش مال تو فقط می خوام بارونی شه بباره رو ترانه هام من از چشای اون چیز زیادی نمی خوام بهشت چشماش مال تو من تو چشماش گر میگیرم تو مهربونیش می خوای من واسه اخماش میمیرم من نمی خوام برنده شم بردن من شکسته شه اما حسودی می کنم به دستی که تو دستشه جالب انه که من با بغض این آهنگارو خوندم و همه کس با کلی خنده و شادی گفت معلومه همه چیزم مال اونه...ای خدا چه کشیدم من... **** امروز ۵شنبه اس من تعطیل بودم...صب رفتم کلاس خصوصی داشتم خانم خوبی بود ۴۲ سالش بود و خیلی خوب هر چی می گفتم یاد می گرفت ییهو گفت کلاس رقص سراغ دارین منم با خنده ای ملیح از همونا که ۴۲تا دندون دیده میشه هاااا تحویلش دادم و گفتم بله چه رقصی گفت همه رقصا رو می خوام از هر کدوم یدونه منم گفتم می تونی از ۵شنبه دیگه بیای سر کلاس رقصم(:دی)شاگرد رقص دار نبودم که اونم دارم حالا می تونم با خیال راحت بمیرم(:دی)از هفته دیه ۵شنبه ام خالی ندارم...۲تا کلاس خصوصی تو آموزشگاه دارم و یه کلاسم تو خونه واسه رقص...بعد کلاس ییهو به نیلو پیشنهاد دادم بریم بیرون نهار...کلی خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم خیلی خوش گذشت بعد اومدیم خونه و خونه هم کلی خندیدیم در مورد مسائل فرهنگی ادبی صحبت کردی(شما هم باور کنین فرهنگی ادبی بود...(سوووت))بعد هر چی من عشوه خرکی اومدم نشد که نره باشگاه نه که امر از مقام بالاس دیه من باید برم لنگ بندازم...بعدم به مدت ۲ساعت و ۴۵ دیقه ناقابل رقصیدم و اگه شهیلی نمی زنگید ادامه می دادم...همه رو گفتم که ببینین چه قدر روز مفیدی داشتم... به مامی زنگیدن می گه:" خره ۱۵ دلار کتابا که سفارش دادی گرفتم ۱۵ دلارم به انواع گوشواره گردنبند انگشترات دادم خاک بر سرت اینقدر سایزت پایینه که هر تیکه لباست نزدیکه ۹۰ دلار میشه..."حساب کردم دیدم کلی لباس خواسته بودم دلم سوخت زنگیدم گفتم نخر...ولی خریده بووووووووووووووودددد(آیکن بیا وسسسسسسسسسسط آهان حالا قرش بدههه) ۲شنبه ۴شنبه عروسیه من آهنگ سینگل لیدی مال بیونس رو پیدا نکردم نمیشه بقصماااااااااا...جون من اگه دارین بفرستین بخدا عروسیتون می ترکونم... نمی دونم چه کرمی افتاده تو جونم دنباله بلاگای باحال می دوام و لینک میکنم و به یه نتیجه اخلاقی تووووپ رسیدم که برو بچ ۲۰٬۲۱٬۲۲ ساله ها باحالناااااااااااا(آره با شما هم بودم...) **** باباجونم سلام...دیروز ۴سالروز رفتنت از پیش من بود...تو پدر بزرگ نبودی تو پدر برکه بودی...تو عشق برکه بودی...دلم برای بغلت تنگ شده دلم برای خنده هات بازیات و سربه سرم گذاشتنت تنگ شده.دلم برای بوی تنت بوی گل محمدیت تنگ شده...دلم برای حرفات که هر کدوم معنی زندگی بود تنگ شده...دلم برای بودنت دیدنت شنیدن نفست و حس کردنت لک زده...اضرم دنیارو بدم دوباره پیشم باشی...دلم می خواد بیام بغلت مثل اونروزا گم بشم تو بزرگیش...میبینی بازم تابشتونه و من هیچ ذوقی واسه اومدن به اون شهر ندارم...بیام و در باز بشه بدوم تو ولی باباجونم نباشه که بپرم تو بغلش و بگه خوش اومدی آتیش پاره...بوسم کنه و ...اوووفغفففف...می خوامت...گلوم داره می ترکه... یعنی وایاا...این آهنگه چه باحاله یکی از دوستان جدید(پاستیل جان...)(یادم باشه یه چی در مورد پاستیل بگم)گذاشته رو بلاگش.کلی رقصیدم.آخه حوصله ام سریده بود ییهو که این آهنگ شروع شد من نا خودآگاه پریدم ... وای چه حالیههه... همه چی عالیههه... خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه... جااااننن بیااا ۲۶ام و۲۸ام جشن دعوتیم...جفت هم از طرف فامیلای مامی و از نزدیکترینهان...حالا موندم چرا جفتشون با یه روز فاصله بعد میگن دخترا و خانما چشم و هم چشمی دارن...بیا اینا چی میگن پس؟؟؟۲تا پسر نره غول خجالت نمی کشن... موندم آقایون(استثنا هم داره شما به دل نگیر)چرا اینقدر احمق هستن...پسره خل از یه ماه قبل عید تا همین یه ماه پیش پدر هفت جد من و خانواده رو درآورد که اگه من زنش بشم چی میشه و نشم چی میشه چه میدونم من نیمه گمشده اش بودم(این جمله اش که روزی ۱۰۰۰۰بار میگفت هنوز هم حالم و رو بهم میزنه)حالا جشن عقدشه!!!(توجه داشتین تا ۱ماه پیش چه بود و حالا...الله اکبر) اینم بگم که با اینکه از نزدیکان بودیم دقیقا آخرین نفری بودیم که خبر دادن بهمون .بله این شازده پسر خنگ شنبه زنگیده کلی از خانم آیندش تعریف کرده و هی گفته نیمه گمشده ی من این بود امروز هم زنگ زد ساعت ۷صبح که بیا به من واسه ۲۸ام که جشنه رقص یاد بده...آخه خنگ نیست؟؟؟جون من شما بگووو؟؟؟احتمالا از پازل مونالیزای شهیلی هم تیکه تیکه تره که همه نیمه گمشدش هستن...ولی خوب خیلی واسش خوشحال شدم...پسر خوبیه خوش بخت بشه ولی اگه این خنگیش رو نمی گفتم میترکیدم یه دو هفته ای هست هر کی از غریب و آشنا دور و نزدیک دوست و دشمن خلاصه هر کی تا منو میبینن این جمله از اولین جملات که به زبون میاره:"وای چه قدر عوض شدی...چی کار کردی؟خیلی ناز شدی..."به مرگ خودم یه روز نیست این جمله رو نشنوم دیگه هیستیریک شدم...از نمونه های خنده دارش این بود که یکی از هم محلی های محترم که من هیچ شناختی ازش ندارم و فقط کوچولو تو پارک گفته من کجا کار میکنم و این خانم هم خرسند و شاد شدن و گفتن که چند سال پیش از همون اداره بازنشسته شدن و از کله گنده ها هم بودن٬ ۵شنبه شب ساعت ۱۰ که از خرید واسه مامی اومدیم و کلی آذوقه سفر مامی محترم خستم کرده منو گرفته تو تاریکی٬قابل توجه باشه تو تاریکی مطلق میگه:"سلام...خوبی ازدواج کردی؟"من با چشمانی وزغی شکل با صدایی لرزون:"نه چطور؟"میگه:"وااااا؟؟؟؟آخه خیلی تغییر کردی و ناز شدی..."انگار شوهر کرم تقویت کنندس...الله اکبر دهن منو باز نکن زننن... از امثال این نمونه زیاد بودن از استاد و رییس آموزشگاه گرفته تا همکارو همسایه...بعد این مسئله واقعا رو مخ منه هر بار هم با تعجب و حالتی شکوه دار به نیلو میگم میگه:"ساخته بهت..."اعتراف میکنم آره خدایی این بشر کل زندگیم رو عوض کرده... به جون خودم من ۴ ماهه فرزاد رو ندیدم که حرف زدنم شبیهش بشه عجباااا!!! ۲ماه پیش که مجری برنامه ی تابستانه بود هم که چون با نیلو و شهیلی رفتیم بیرون نشد برم.اونروز با نیلو رفتیم آموزشگاه به روم نیاوردم ولی خیلی دلم می خواست فرزاد هم باشه و ببینمش ولی نبود...پس اگر کسی باز این حرف رو بزنه من می دوونم و بیییبببب. خیلی وقت بود این طوری ننوشته بودمااا دلم تنگ شده بود...حال کردم حالا بیااا:وای چه حالیههه همه چی عالیههه...خوش میگذره با اینکه...آآآآآآآآآآآآا بیاااا امروز مرخصی گرفتم که از صب با شهیلی باشم...شهیلی خوابش برده و من نشستم سر لپتاپ تمام آرشیو رو کشیدم بیرون و می خونم...هر یه خط که می خونم چشامو می بندم و کلی فکر میاد تو ذهنم...چشامو باز می کنم و یه نیگاه به قیافه ی خواب شهیلی میندازم و دوباره می خونم...چه چیزها که نکشیدم چه روزها که ندیدم و چه حرفها که...تو سرم کلی فکر می چرخه...نوشته هام رو می خونم و کل بدنم سست تر از ثانیه قبل می شه...همه چیز تموم شد..میبینی چه راحت..تمام فکرایی که با همه کس داشتم الان داره با شهیلی تداعی میشه...جالبه که گریه ام نمی گیره...یعنی قوی شدم؟یعنی بزرگ شدم؟یعنی فراموش کردم؟نه نه نه...هیچ کدوم این یعنی سوختم این یعنی اشکام تموم شد...این یعنی می خوام بهتر زندگی کنم بعضی وقتها باید گذشت تا بشه به دوست داشتن ادامه داد...من گذشتم تا این عشق بمونه و به تنفر و جنگ تبدیل نشه...حالا همه کس بیا و از قرآن پیرهن بپوش من که دیگه می شناسمت و می دونم یه ذره برات اهمیت نداشتم و حتی دوست دخترت نبودم...شهیل خوابه دارم نگاش می کنم...بچه امام زاده نیست مثل تو کلی دختر باهاش بودن ولی یه چیز رو خوب میبینم توش...اونم احترامه... دارم می خونم...پست مربوط به اون شبی که برای اولین بار تو بغلت آهنگ گوش کردم.آهنگ "کوچ آخر"...می خونم و فقط لبخند می زنم...لبخند رو لبمه که شهیلی تو خواب و بیداری میگه"خواب بسه بیا بیدارم کن که وقته ناهاره امروز روز تو ا بریم اول ناهار بعد ذرت...خوبه؟"می خندم و می گم"آره عالیه گلم..."دستش رو به سمتم دراز می کنه چشاشو می بنده...آرشیو رو دیلیت می کنم و میرم تا حاضر بشم... وای که کلی حرف دارم ولی یادم رفته چه جوری می نوشتم...موندم که چرا؟البته اگه قبلش بهتون توضیح می دادم که حافظه ام شده حافظه ماهی در حدی که کاهو تخته و چاقو رو میگیرم دستم یادم میره که می خواستم چی کار کنم بهم حفق می دادین که یادم بره چه جوری مینوشتم... تو کلم کلی فکره ها... شهیلی از سفر برگشت...کلی دلتنگ بودیم خودمون نمی دونستیم...کلی با کادو تولدش حال کرد کلی ذوق کرد کلی ...ای بابا... چه حسیه وقتی مسافرت باشه و یه لحظه از تو غافل نشه٬چه حسیه وقتی زنگ بزنه بگه کنار دریا خواستم باهات حرف بزنم...چه حسیه وقتی بر میگرده اینقدر دلتنگت بشه که ساعتها کنارش باشی و باز آروم نشه...چه حسیه که تو عالم هپروت هم به فکر شیکمه تو باشه که چی بخوری.چه حسیه وقتی کنار هم آشپزی میکنین و در طول آشپزی همش دست در دست همین و در آخر هم این غذا که شامل سوپ آماده و سیبزمینی سرخ کرده است میشه خوشمزه ترین غذای دنیا...چه حسیه وقتی کادو باز میکنه کلی...چه حسیه وقتی کلی سوغاتی آورده اونم با کلی ذوق...چه حسیه که تا دم در برسونتت و ...چه حالیه وقتی اس ام اس های پر از حرف واست می فرسته...چه حالی میده...و من همه این کارارو واسه همه کس کردم اون هیچ حسی نداشت.من خر بودم یا اون سنگ؟؟؟؟ شنیدن این جمله"من دوست دارماااا"کلی لرزوندم... اس ام اس های همه کس هم دیگه نوشتن نداره...پایان داستان برکه و همه کس نوشته شده با یه نقطه بزرگ آخر جمله... حالا من و شهیلی... ***** مامان فردا میره ت.ر.ک.ی.ه. و من میمونم و من... یه عالمه تایپ کردم برق رفت...فعلا اینارو بگم که:۱.شهیلی رفت شمال نه یعنی فردا میره...۲.شنبه تولدشه چه کنم؟البته تا هفته دیگه که بیاد وقت دارم۳.دختر دوست بابا داره میاد پیشم از ت.رک.یه یه چند روز میمونه...۴.مامان کاراش تمومید واسه رفتن...۵.کوچولو هم رفت ولایت۶.گرمممممممممممهههههههههههههه۷.میام می توضیجم بقیه رو این پست واسه خالی نبودن عریضه بود... اومدم تو بخش گلخونه مستقر شدم کارش سنگین تره و خیلی سخت ولی راضیم چون حداقل آرامش دارم و معلومه کارم چیه...دیروز اولین روز بود که به عنوان همکار رسمی اهالی گلخونه شروع به کار کردم و در همون اولین دقایق مهندس شهیلی اومد و گفت:"خانم برکه میشه امروز کارهای من رو انجام بدین"و این شد که ما رفتیم تو گلخونه س ف ی دک و شروع به کار روی پایان نامه شهیلی کردیم.وای که مردم از خستگی خود شهیلی هم خسته شد ولی همین که باهم کار می کردیم خوب بود... بابا ترکیه اس!خونه شده کاملا خانمانه...کوچولو هم داره میره با خاله اینا ولایت من می مونم و مامی که اونم ماه دیگه میره ترکیه من می مانم و خودم...عجب...حالا زمانای قدیم من سال به سال این موقعیت و نداشتمااا!!۱خدا هم گرفته منو... به مامی میگم باقلوا بیاره واسم...نازار بونجوک بیاره یه عالمه...سیمیت هم می خوام ولی اون و باید برم اونجا بخورم تو واپور با چایی و منظره ی قشنگ...هی! پازل شهیلی رو هی درست می کنیم به هیچ جا نمی رسه!این مونالیزا چه قدر می خنده اه!خیلی سخته همه تیکه هاش قهوه ای سوخته اس عین همه...اونروز سپهر (داداش شهیلی)یه ۵ دقیقه نشست سر پازل بعد یهو پاشد داد زد غلط کردم...ولی من و شهیلی تا آخرین نفس می جنگیم حالا ببین ما می بریم یا مونالیزه ی بی حیا که هی می خنده... من این آقای سایروس(به خاطر در خواست نیلو از مستر قشنگ به سایروس ارتقا یافت) رو خیلی دوست دارم...خیلیییی....بخصوص وقتی زل میزنه تو چشای نیلو می خوام گازش بگیرم...حالا بیا توضیح بده به نیلو که چرا ؟؟؟ باید برم سفارت ترکیه واسه مترجمی اصلا وقت ندارم چه کار کنم؟؟؟؟ دلم یه مهمونی یا یه مسافرت می خواد... هوا بسیار ناجوانمردانه گرم است...
| Design By : Night Skin |

